slide layer
slide layer

شعر زیبایی از دکتر حبیب الله سلطانپور برای مریم میرزاخانی

شعر زیبایی از دکتر حبیب الله سلطانپور برای زنده یاد مریم میرزاخانی بانوی ریاضی‌دان ایرانی، استاد دانشگاه استنفورد و برندهٔ مدال فیلدز که بالاترین جایزه در ریاضیات است.

 
او آرام بود و موقر
و تمام ذهنش به مفروضات خودش بود
و هر بار که چهره اش را می دیدم
انگار که مات و مبهوت بود
چشم به دوربین می دوخت
و اصلاً پلکی نمی زد

شاید جهان را در سایه ی خیالش
جور دیگر می دید
و شاید هم ، این ها همه خیال من بود
و او بسیار جدی می پنداشت

در فرمول هایش  ، اشکال
نقش فرمول را بازی می کردند
و خبری از مجهول نبود
انگار همه چیز پیدا بود
و او به دنبال معلوم می گشت

جسم نحیفش
بارسنگین اندیشه را
تحمل نکرد  و او را در میانه ی راه
تنها ، رهایش ساخت

بی حاشیه بود
و دنیای پر هیاهو را
که گاهی چون طبل توخالی می غرید
هیچ اعتنایی نداشت

او از دکارت آموخته بود
که جهان اگر وجود دارد
نه آن که واقعاً وجو دارد
بلکه او وجود دارد و می اندیشد

او به راستی نابغه بود
و غرق در افکارش
و برایش مهم نبود
در کجای کره ی زمین زندگی می کند
چون می دانست زمین
در همه حال می چرخد

و می دانست که واژه ها
فی نفسه معنایی ندارند
و بیشتر به مفاهیم فکر می کرد
به دنیای کوچک اتم ها
و هسته ی قوی پرجاذبه اش
که چرا این همه به هم تنیده اند

به دنبال خلاً هیگز
که آیا حقیقت دارد
به دنبال مفهوم عشق
که چرا ااین همه جاذبه دارد

او دختری بود با موهای کوتاه
و چشم های روشن
با قلم روی کاغذ می نوشت
یا با انگشتان ظریفش
گچ را روی تخته ی سیاه می لغزاتد
و فرمول هایی نوشت
که جهان را متحیر ساخت

“حبیب” ١٣٩۶/۴/٢۵

مرگ مریم میرزاخانی شوک عظیمی بود بر پیکر جامعه ی علمی جهان و بی شک کسی انتظار آن را نداشت